تبليغاتX
عاشقانه ها

عاشقانه ها


دلم گرفت از آسمون 
هم از زمین هم از زمون 
تو زندگیم چقد غمه 
دلم گرفته از همه

ای روزگار لعنتی
تلخه بهت هر چی میگم 
من به زمین و آسمون 
دست رفاقت نمی دم 


امشب از اون شباس که من 
دوباره دیوونه بشم 
تو مستی و بی خبری
اسیر میخونه بشم 


امشب از اون شباس که من
دلم می خواد داد بزنم 
تو شهر این غریبه ها 
دردمو فریاد بزنم 


از این همه دربه دری 
تو قلب من قیامته 
چه فایده داره زندگی
این انتهای طاقته 

از این همه در به دری 
به لب رسیده جون من 
به داد من نمی رسه 
خدای آسمون من

+ نوشته شده در  جمعه 11 شهریور1390ساعت 17:4  توسط feraydoon  | 

نگرانی هایم را دور می ریزم ...

نداشتنت را نادیده می گیرم ...

قلبم را سرکوب می کنم ...

دلتنگت نمی شوم ...

دوستت ندارم ...

.

.

.

.

دروغ هایم زیاد شده اند...

+ نوشته شده در  جمعه 11 شهریور1390ساعت 17:2  توسط feraydoon  | 

دلم تنگ است
دلم میسوزد از باغی که میسوزد 
نه دیداری نه بیداری نه دستی از سر یاری
مرا آشفته میدارد چنین آشفته بازاری
عجب اشفته بازاریست

+ نوشته شده در  جمعه 11 شهریور1390ساعت 17:1  توسط feraydoon  | 

روزگاري جاده بودم

جاده اي غرق تردد

جاده اي پررفت وآمد

لحظه اي خالي نميشد

من كه بسيار غريبان را به یادي رساندم

عاقبت خودماندم و ويرانه ی تنهای خود

+ نوشته شده در  جمعه 11 شهریور1390ساعت 16:57  توسط feraydoon  | 

زمستان-مهدی اخوان ثالث

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است.

کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!

منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم

منم من سنگ تیپا خورده رنجور 

منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور

نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در بگشای دلتنگم

حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست مرگی نیست

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد

فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان

نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهروماه

.

.

زمستان است......



+ نوشته شده در  شنبه 5 شهریور1390ساعت 0:20  توسط feraydoon  | 

چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايي است 
ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشايي است 
مرا در اوج مي‌خواهي تماشا كن، تماشا كن 
دروغين بودم از ديروز مرا امروز حاشا كن 
در اين دنيا كه حتي ابر نمي‌گريد به حال ما 
همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها 

فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم 
دلم چون دفترم خالي قلم خشكيده در دستم 
گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم 
به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم 
رفيقان يك به يك رفتند مرا با خود رها كردند 
همه خود درد من بودند گمان كردم كه همدردند 

شگفتا از عزيزاني كه هم آواز من بودند 
به سوي اوج ويراني پل پرواز من بودند 
گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم 
به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم 
رفيقان يك به يك رفتند مرا در خود رها كردن 
همه خود درد من بودند گمان كردم كه همدردند 

رفيقان يك به يك رفتند مرا در خود رها كردن 
همه خود درد من بودند گمان كردم كه همدردند 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 شهریور1390ساعت 15:6  توسط feraydoon  | 

دیگر هیچ چیز نمی‌خواهد مرا تسکین دهد.
دور از تو من شهری در شبم ای آفتاب
و غروبت مرا می‌سوزاند.

من به دنبالِ سحری سرگردان می‌گردم.


"احمد شاملو"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 شهریور1390ساعت 14:16  توسط feraydoon  | 

تو را افسون چشمانم ز ره بردست و میدانم 

چرا بیهوده میگویی دل چون اهنی دارم

نمی دانی نمیدانی که من جز چشم افسونگر 

در این جام لبانم باده مرد افکنی دارم

نمیترسی.نمیترسی.نمیترسی که بنویسند نامت را 

به سنگ تیره گوری شب غمناک خاموشی

چرا بیهوده میکوشی که بگریزی ز آغوشم

از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی

بیا دنیا نمی ارزد به این پرهیز و این دوری 

فدای لحظه ای شادی کن این رویای هستی را

لبت را بر لبم بگذار کز این ساغر پر می

چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را

ترا افسون چشمانم ز ره بردست و میدانم

که سر تا پا بسوز خواهشی بیمار میسوزی

دروغ است این اگر پس آن دو چشم رازگویت را 

چرا هر لحظه بر من دیوانه میدوزی؟


"فروغ فرخزاد"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 شهریور1390ساعت 13:43  توسط feraydoon  | 

خاتون

كدوم شاعر ، كدوم عاشق ، كدوم مرد

تو رو دید و به یاد من نیفتاد

به یاد هق هق بی وقفه ی من

توی آغوش معصومانه ی باد

تو اسمت معنی ایثار آبه

برای خاك داغ خستگی ها

تو معنای پناه آخرینی

واسه این زخمی دلبستگی ها

نجیب و با شكوه و حیرت آور

تو خاتون تمام قصه هایی

تو بانوی ترانه هامی اما

مثل شكستن من بی صدایی

تو باور می كنی اندوه ماه رو

تو می فهمی سكوت بیشه ها رو

هجوم تند رگبار تگرگی

كه می شناسی غرور شیشه ها رو

تو معصومی مثل تنهایی من

شریك غصه های شبنم و نور

تو تنهایی مثل معصومی من

رفیق قله های پاك و مغرور

ببین ، من آخرین برگ درختم

درخت زخمی از تیغ زمستون

منو راحت كن از تنهایی من

منو پاكیزه كن با غسل بارون

تو تنها حادثه ، تنها امیدی

برای قلب من ، این قلب مسموم

ردای روشن آمرزشی تو

برای این تن محكوم محكوم

نجیب و با شكوه و حیرت آور

تو خاتون تمام قصه هایی

تو بانوی ترانه هامی ، اما

مثل شكستن من بی صدایی


«ایرج جنتی عطایی»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 شهریور1390ساعت 13:39  توسط feraydoon  | 

تنهایی

دلم برای تنهایی می سوزد، چرا هیچ کس او را دوست ندارد؟ مگر او چه گناهی کرده که

تنها شده؟ جرم تنهایی چیست که هیچ کس او را نمی خواهد؟

دیشب تنهایی از اتاقم گذشت، دنبالش دویدم ولی او رفته بود...

تنهای تنها نیمه شب او را مرده کنار حوض خانه پیدا کردم. از گریه چشمانش قرمز

 بود، برایش گریستم ،آخر او از تنهایی مرده بود.

تنهایی مُرد و من تنها تر شدم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 شهریور1390ساعت 20:59  توسط feraydoon  |